تبليغاتX
گنبد کبود

گنبد کبود

زير گنبد كبود جز من و خدا كسي نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود...

حرف اول

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط بهار  |